Sep 5، 2008

یاحق



داستان این وبسایت من کمی ( دِارم ) شد . تو دو سه سال گذشته چند بار این سایت را روی سرور های مختلف بالا آوردم ، اما هر دفعه به یک دلیلی هاست و دومین من پرید . این آخرین هم شرکتی که به من هاست و دو مین داده بود ، بعد از خروجم از ایران بدون اخطار قبلی هاست را با تمام دیتا هاش حذف کرد و دومین www.ahmadbatebi.ir آواره شد . شرکت حتی جواب ایمیل های من راهم نداد . ایمیلشم اینه:

مدتی پیش دوستی به من ایمیل زد و گفت فرق بزرگ وبلاگ با سایت اینه که وبلاگ در یک شبکه بزرگ جهانی قرار داره که به کمک این شبکه میشود با خیلی ها ارتباط بر قرار کرد . اما سایت در یک کوشه ای از این دنیای مجازی افتاده و ارتباط چندانی با دیگران ندارد . این حرف گوشه ای از ذهنم رامشغول خودش کرده بود. این شد که تصمصم گرفتم این وبلاگ را بسازم .و از این به بعد اینجا بنویسم . اسم این وبلاگ سلول 417 است . اسم سلولم در زندان توحید ( کمیته ضد خرابکاری سابق ) . این سلول را دوست دارم . دلیلش را بعد ها مینوسم .

گفتم بنویسم . این بنویسم فقط بنویسم عادی نبود . چند ماه آخری که در ایران بودم ، به دلیل محدودیت و اینکه دستم زیر سنگ آقایان بود ، عملاَمنفعل شده بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود . این حالت را باخودم به اینجا هم آوردم . اما به این نتیجه رسیدم که کار خوبی نکردم .

تصور میکردم حالا که اینجا هستم با وجود تماتم مشکلاتی که برای یک مهاجر خواهدبود، بهتر است که توانم را برای کار هایی که برنامه ریزی کردم نگه دارم و از حاشیه پرهیز کنم . اما هرچقدر که این پرهیز کاری من بیشتر از قبل میشد ، تاخت و تاز بعضی از آقایان هم شدت پیدا میکرد . تا جایی که حالا همه گمان میکنند که لابد یک مشکلی دارم که در مقابل همهء یورش ها ی اخلاقی و غیر اخلاقی سکوت میکنم . خصوصا این چند روز گذشته که عملا شده ام کیسه بکس رفقا و خصوصا ناَ اوباش به قول برشت:

... من از کوسه ها گذشتم

ببر ها را شکار کردم

اما سر انجام من

شکار خرچسونه ها شدم ...

این احساس که حالا دارم همان احساسی هست که در زندان موقع باز جویی داشتم . به دست ها یم نگاه میکنم میبینم این پنجه ها برای جِر دادن ساخته شده اند . نه برای التماس ، گدایی و یا توضیح اینکه چی هستی و چی نیستی . هویت من با باج ندادن شکل گرفته . من نماز نخواندم که از خدا گدایی نکنم . اما سکوتم حالا من را به جایی کشانده که برای اثبات شرافت مندی ام بایدهویت ام را از خرچسونه ها گدایی کنم . نه نشد. این یک جاییش ایراد دارد.

من خودم را برای کسی اثبات نمیکنم . چون کارنامه من شفاف هست . به قول دکتر شریعتی :

مرد پاک را زمان تبرئه میکند ، هرچند که سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند . اما آنهایی که طهارت را به جا نیاوردند ، حالا به قول بچه های زندان شاخ شدند . درست است که من مثل بره ساکتم اما باید این را هم بدانند که بره ها هم شاخ میشوند . و قاعدتاَ شاخ تیز است و به اندام آدم صدمه جدی وارد میکند .

هرچند همیشه از حاشیه و پرداختن به کار هایی که انرژی آدم را میگیرد پرهیز میکردم . اما عقل حکم میکند یک جا هایی آدم از خودش و آنچه دارد دفاع کند .

از روزی که از ایران بیرون آمدم فهمیدم . آسمان همه جا یک رنگ هست . این را تا جای من نباشی نمیفهمی . من از زندان فرار کردم . اما زندان همراهم آمد . باور کن.

این متن را برای افتتاح این سلول داشته باشید تا روزهای بعد آنچه که باید بنویسم را بنویسم .
آدرس جدید اینه : www.ahmadbatebionline.com

10 نظرها:

آقای باطبی عزیز
خوشحالم که شما به سلامت از ایران خارج شدین و متشکرم که احوال و زندگینامه خودتون و با ما تقسیم میکنید . تنها میخواستم با شما در میان بزارم . امیدوارم غرض بر بی ادبی نشه . همیشه من شما و آقای فخرآور و به عنوان 2 نماد سیاسی و دو چهره فعال برای آزادی در ایران میدیدم . ولی متاسفانه چند وقتی است کدورتهایی بین شما و آقای فخرآور بوجود آمده که امیدوارم رفع شه . آیا وقت این نرسیده که همه فعالین سیاسی با هم هم صدا شن تا نتیجه بهتری کسب کنن .
با تشکر از شما Lara

Sep 6, 2008 1:02:00 PM  

خوشحالم که دوباره فعال شد وبلاگتون
و کلی سپاس از اینکه به منم لینک دادی دوست عکاس من ;)
کافه جمشید رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

Sep 6, 2008 2:39:00 PM  

ba salam .aghaye batebi iranian sadegh va khob baraye shoma ehterame ziyadi ghael hastan va be shoma eftekhar mikonand .afaradi mesle hoseyne derakhshan ya abase fakhr avar va ya dariyoshe sajadi adam forosh va binahayat past va kasif hastand va be nazare man sokot dar barbar chenin heyvanati behtarin javab khahad bod . omidvaram movafagh va piroz bashid va motmaen bashid ke doaye khyre iranian khob hamishe poshte saretan khahad bod .

Sep 6, 2008 3:04:00 PM  

آزادی ما دام گرفتاری ما بود
از بهر قفس بود گر از دام پریدیم

Sep 7, 2008 3:17:00 AM  

احمد عزيز
ما مبارزان ترسو كه در حوادث كوي دانشگاه سعي ميكرديم هرچه بيشتر از تهران دور شويم كه خداي ناكرده يكي از سگهاي وحشي پاچه مان را نگيرد، به كاروان چماقداراني كه از شهرستانها براي سركوب شما مي آمدند سلام مي كرديم.
در تمام مدت زنداني بودنتان براي سلامتي تان دعا ميكرديم و شكنجه گرانتان را نفرين ميكرديم كه هرچه زودتر به سرنوشت سعيد امامي دچار شوند.
حال چه گله اي مي توانيم از شما داشته باشيم؟ واقعاً پرروئي هم حدي دارد! اصلاً به روي خودت هم نيار عزيز كه عملكردت تو رو تا ابد پيش ملت ايران رو سفيد كرده. اگه ديدي خيلي بهت گير ميدن بدون خيلي آدم بزرگي هستي.
سنگ بدگوهر اگر كاسه زرين بشكست قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود

Sep 7, 2008 7:35:00 AM  

هرچه فکرکردم ازکجا شروع کنم دیدم هیچ چیز گویاتر از این شعر سعدی نیست :گر هنرمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازاردودرهم نشود سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزایدوزر کم نشود اگر کسانی به شما خورده می گیرند یا سالها دوراز ایران زندگی کرده اند و خیلی از اوضاع ایران آگاهی ندارند یا مغرضانه حرف می زنند.به هر حال مهم اینه که شما کاری را که ایمان دارید درسته انجام بدید.ضمنا صدای آمریکا در ایران خیلی مخاطب داره و چرا نباید به نظر بعضیها از این فرصت استفاده کرد؟من وتمام کسانی که میشناسم از اینکه شما از ایران خارج شدید خیلی خوشحال شدیم چون صرفا پشت میله های زندان بودن کمکی به هیچ چیز وهیچ کس نمیکنه ولی خارج بودن شما به مراتب مفیدتره.خود من حتی 9 روز نمیتوانم آن شرایط را تحمل کنم چه برسه به 9 سال!واز اینکه هر دو هفته یکبار در صدای آمریکا میبینیمت خوشحالیم امیدوارم این همکاری با صدای آمریکا همچنان ادامه داشته باشه و میلیونها ایرانی بعد از 9 سال بتوانند صدایت را بشنوند وببینند.راستی هیچ خوب نیست که هر جای دنیا که بری زندان هم باهات بیاد زودتر از شرش خلاص شو چون این همون چیزییه که روان شناسی شکنجه نهایت هدفشه.سلامت وسربلندوپیروز باشی.

Sep 7, 2008 10:43:00 PM  

احمد جان سلام. وبلاگ جدید مبارک باشه. خوشحالم که می نویسی. منتظر خوندن مطالب خوب و دیدن عکسهای قشنگت هستم. از این پست اول شروع کردم به خوندن تا یکی یکی بقیه رو بخونم.
مراقب خودت باش. شاد باشی

Sep 14, 2008 4:10:00 AM  

به ياد ميترا
مهربان
درود بر شما
احمد عزيز ، نه سال زندان ، بقول خودت در ميانه آن سی سالی که در بی خبری و زندان گذراندی ، تو را نياموخت که زندان در درون ماست ؟ به حقيقت زندان ذهن بازگشته به رهجويان گمنام بپيوند و اقرار کن که در گمراهی بسر می برده ای و اين اقرارها هستند که راه را برای کودکان و نوجوانان ما باز می کند که از بيماری ذهن بپرهيزند و در ميدان مبارزه ذهن بر وی غلبه کرده به عقل نائل آيند .
نمی دانم به کدام زبان برای بشر نادان و جاهل امروز بايد گفت ، که زبان گمراهان از ذهنی که بقول شاهين توی کمرشونه و گيرم که دنيا تغئير کرد ، ما چه خواهيم کرد با اين مغزمون که در برابرش بی اختياريم و ادعای اختيار داريم .
ذهن دشمن انسان هاست و تا زمانی که تسلطی بر ذهن حاصل نشود ، زندان زندگی ابدی و رنج آور است .
او

Sep 25, 2008 10:11:00 PM  

آقاي باطبي سلام
من خبرنگارخبرگزاري آژانس ايران خبر هستم خوشحال خواهيم شد

كه با شما مصاحبه اي داشته باشيم آدرس ما
ina-irannews.com
info@irannews.com
ميباشد , درصورت امكان حتما جواب ميلم رابدهيد مابسيار راغبيم

كه با سخنگوي فعالين حقوق بشر مصاحبه اي داشته باشيم
من منتظرميل شما هستم موضوع مد نظر ما موج سركوبي

واعدامهاي روز افزون درحكومت ايران ميباشد , البته اگرشما موضوع

عاجل تري به نظرتان ميرسد خوشحال خواهيم شد كه به ما بگوييد
ما سوالاترا پس از اكي شما برايتان ارسال ميكنيم و پس از

پاسخگويي بدون سانسور وعينا در ج ميكنيم ميتوانيد به مصاحبه

هايي كه ما تاكنون گرفته ايم نيز مراجعه كنيد . تا بهتر متوجه

بشويد.
به هر حال قبل از هر چيز از اينكه وقتتان را به من داديد تشكر

ميكنم . .
شادوپيروز باشيد
مينااصلانپور

Oct 6, 2008 12:13:00 PM  

احمدعزیز ان روزهایی که شما درزندان بودیدسیدنبوی وبهنود درخارج ازکشورکلامی درحمایت ازتوحرف نمی زدند سید نبوی گاهی تورا استهزاهم می کرد.نبودی تاببینی روز ان لاین واسه هاله خانم چه وامصیبتای راه انداخته بود که چندروزدرهتل اوین بستری بود.ان روزی که تودر زندان مریض شده بودی سیدنبوی ناراحت بودکه چراشهرام جزایری سرمایه دار رفسنجانی درزندان است. شما جوان بااحساسی هستیدفریب اینها رانخور

Oct 30, 2008 5:12:00 PM  

پیام جدیدتر صفحه اصلی